زندگی حکمت اوست ...

« من برای سالها می نویسم. سالها بعد که تلخ و شیرین های این روزگار برای تو خاطره می شوند. افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود! یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود ... !!! »

گاهی حس می کنم زندگی یه  نوسان عجیبه... یه نوع غوطه ور شدن تو یه دریا... دریایی که امواجش می تونن من رو هر طرف که  می خوان ببرن!گاهی دست و پا می زنم و فکر می کنم که دارم شنا می کنم و اختیارم دست خودمه؛ ولی بعد از یه مدت یا خسته می شم یا یه موج بزرگ میاد و منو پرتاب می کنه به هر جا که می خواد!

این وسط آدمای توی ساحل می تونن هر فکری که می خوان در موردم داشته باشن!یکی بی تفاوت... یکی فکر می کنه دارم غرق می شم! یکی فکر می کنه دارم از موج سواری لذت می برم! یکی به تصور شنا کردنم پیش خودش می گه عجب شنا گر ماهری! یکی دلش واسه گرفتار شدنم وسط این امواج می سوزه و شاید یکی پیدا شه بخواد کمک کنه یا فقط حرف از کمک کردن به میون بیاره!

گاهی با خودم عهد می کنم که تا ساحل شنا کنم ... بعضی وقتا وسط راه خسته می شم و البته بسته به خوی  یه دنده ای که دارم تا آخر راه پیش می رم تا به ساحل برسم. اما به محض رسیدن به اونجا متوجه می شم که یه دریای دیگه منو توی خودش فرو برده! تازه اونجاست که می فهمم همه ی آدمایی که به خیالم توی ساحل بودن خودشون اسیر دریای دیگه ای هستن!

...

این روزا دلم خیلی بارون می خواد! یادمه روزگاری از بارون خوشم نمیومد،چون دلم می گرفت! اما الآن دیوونه ی بارونم...دلی که کلا گرفته با اومدن بارون دیگه می خواد چی بشه! الآن اومد تو ذهنم؛شب تولدم بهترین کادو رو خدا بهم داد... بارون... شاید توی بارون خود آدم هم از اشکای روی گونه هاش خبر دار نشه!

« زندگی حکمت اوست؛زندگی دفتری از حادثه هاست؛چند برگی را تو ورق خواهی زد؛مابقی را قسمت...!!! »

baroon

/ 0 نظر / 12 بازدید