می خواست کسی نفهمه که داره گریه میکنه؛ رفت زیر بارون گریه کرد!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بارون تموم شد و خورشید از پشت ابرا بیرون اومد...

آن قدر گریه کرد که خورشید هم براش اشک ریخت!

خورشید با تمام گرماش قطره قطره آب شد و چیزی ازش نموند!

وقتی خورشید آب شد و چیزی ازش نموند، دید که خونه ی کوچیکش تاریک شده.

ماه رو به خونش دعوت کرد تا روشنی بخش باشه،غافل از اینکه ماه همه روشنیشو از خورشید میگرفت!

بازم گریش گرفت.اونقدر گریه کرد تا خودشم قطره قطره،ذره ذره آب شد و چیزی ازش نموند!

بعضی وقتا چه چیزایی میزنه به کلّم تا بنویسم!!!

 

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رز آبی

سلام ٬ خوبيد ؟ سربازی ساخته ! رمانتيک شدی :D

مرضي

خوبه يک کمی ديگه ادامه می دادی،‌ چيز خوبی از آب در می اومد.

ghatreashk

احوال دايی جان؟!! سربازی خوش ميگذره ؟!...دايی بهت افتخار ميکنم D:من که انشام اصلا خوب نيست ولی شما آبروی خانوادگی رو حفظ کن

رز آبي

سلام ٬ خوبی ؟ تولدت مبااااااااااااااارک :X

hossein

سلام اگه تولدته مبارک باشه

رز آبی

سلام ٬ احوال شما؟

رز آبی

سلام ٬ مرسی که به يادمی :) غصه نخور زود ٬ زود اين دوران هم تموم ميشه و برمی گردی ... مگه نه داداشی ؟ اميدارام هميشه موفق وخوش باشی :X

sanazi

سلام چه دل تنگی زيبايی . اين جور که ملومه سربازين :) اون قديما که بچه بودم از سرباز بودن ادم ها بوی عاشق بودن می اومد هاهاها به نظر نمياد عاشق باشی محکمی ميشه از کلماتت فهميد مغروری هيچ وقط اشکات و قايم نکن خوب خرجش کن ... بارونی فکر کن

رز آبی

سلام ٬ خوبی ؟ :) عيد شما مبارک :)

خزان khazan

سلام٬ اميدوارم دوباره شروع کنی به نوشتن ٬‌بنویسی از ............... هر چی که دلت میخواد .اگه بهت بر نمی خوره این سوال نظر سنجی و عوض کن . ایشالا که انتقاد پذری (چشمک)