زیر گنبد کبود...

« من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »

***

با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!

گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.

اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود...

 

...

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپنتا

دوست عزیز از اینکه به وبلاگم سر زده بودید,ممنون.هر چند شاید برای تشکر کمی دیر شده باشد. البته نه آنقدر دیر که خدای نا کرده بخواهید از دنیای دیگر به من بنگرید[لبخند]

فاطمه

در این مواقع بهتره دق کرد و دوباره مرد! ................................................ قصه مادر بزرگ همیشه غلط بوده چون همیشه یه بود و هیشکی نبود!چون واقعا نبود!

نگار

سلام آرش جان خوبی؟معذرت من باز با تاخیر اومدم[ناراحت]مادربزرگا یه چیزی میدونستن که همیشه اول قصه هاشون میگفتن "یکی بود یکی نبود" حیف که ما وقتی بچه بودیم دقت نمیکردیم به معنیش! "خداحافظ همین حالا" خیلی خیلی قشنگ بود.بدجوری دلم گرفت[گریه] یه زحمتی بکش هر موقع آپ میکنی خبرم کن شاد باشی....و عاشق.[گل]

نگار

راستی اجازه میدی لینکت کنم؟! شاد باشی...و عاشق.[گل]

حمید

سلام[لبخند] ممنون از متن قشنگت[دست] حالیدم[خجالت] پیشم بیا[چشمک]

مرضي

سلام دوست قدیمی[گل]

رز آبی

مبارکه [لبخند][چشمک][گل]

حسین

سلام قشنگ بود لذت بردم مرسی