اون روزی که شروع به نوشتن کردم ؛ قصد داشتم يه دفتر خاطرات توی نت داشته باشم.بعد از چند ماه به خاطر مشکل سرور پرشين بلاگ وبلاگ قبلی (مهست)خراب شد و مجبور شدم نوشتنم رو اينجا ادامه بدم.آرشيو قبليم پاک شد و هر چی داشتم پريد.بازم ادامه دادم.اين بار اينجا نوشتم.اما امروز متوجه شدم هر چی توی اين چند ماهه نوشتم بازم پاک شده.يعنی فقط مطلبهای اين ماه توی آرشيوم هست.کلی حالم گرفته شد اما يه کم که با قالبش ور رفتم درست شد.اين بار اشتباه از خودم بود!!!اميدوارم برای هميشه اين دفتر خاطرات برام بمونه.گرچه هر چی بگی از دست اين پرشين بلاگ برمياد...

وقتی شنيدم يه بچه ی ۵،۶ ساله منو با دروازه بانی که توی بازيهای کامپيوتری شيرجه زده و توپ رو گرفته مقايسه کرده و گفته: بابا اين دروازه بانه بهتره يا آرش؟کلی خنديدم.يه عالمه هم ذوق کردم و از خودم خوشم اومد.ولی از اينکه تا الآن اينکار رو جدی نگرفتم و حالا ديگه دير شده که بخوام کاری کنم کلی حالم گرفته شد.اگه آدم قدر فرصتها و وقتشو ميدونست...

آخر کار هم يه شعر که اينبار از خودمه.از آقای حميد مصدق عزيز ميخوام که ايراداتش رو برام بگيره.(مخلصيم)

با تو پرواز ميکنم من،تا به آسمون آبی

بی تو من مثل يه مرداب،پر موندگی سياهی

شب و روز وقتی تو باشی واسه من دنيا بهشته

اگه تو نباشی پيشم زندگيم تاريک و زشته

ميخونم اسم تورو تا با يادت زنده بمونم

اسم تو چقدر قشنگه،تويی اون آروم جونم

دل من ميگيره بی تو، ميميره وقتی نباشی

نميخوام زنده بمونم تو اگه ازم جدا شی

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
golesoo

يک ضرب المثل چينی ميگه: نه در حسرت ديروز زندگی کن و نه در انتظار فردا... لحظه رو بچسب ،سعی کن حالشو ببری ؛)