خوش اومدی

امروز تموم دوریا تموم میشه.برمیگردی و دوباره زندگی رو برام با خودت میاری.خیلی بد گذشت بهم وقتی نبودی.تو این روزا همه چیز با من لج کرده بود.طوری که قید خیلی چیزا رو زدم.تو این روزا خیلیها رو شناختم.یکیشونم خودم بودم.بدون تو زندگی خیلی سخته برام.خیلی...<?xml:namespace prefix="o" ns="urn:schemas-microsoft-com:office:office"?>

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد          زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعٌم که خزان میفرمود          عاقبت در قدم باد بهار آخر شد            

شکر ایزد که با قبال کُلَه گوشه ی گل        نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد   

صبح امید که بُد معتکفِ پرده غیب             گو برون آی که کار شبِ تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل             همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایّام هنوز              قصّه غصّه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد          که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را          شکر کان محنت بیحدّ و شمار آخر شد

میگن یه چیزیو که از دست بدی تازه قدرشو میفهمی.ماهی که از آب گرفته بشه تازه میفهمه که همه چیزش آب بوده.من که فکر میکردم قدرتو خیلی میدونم.اما دیدم اشتباه میکردم.حالا بیشتر از قبل نیاز خودمو بهت احساس میکنم.

دوستت دارم.خوش اومدی.

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
شهود

چمخاله کجاست ؟ اين من بودم که پرسيدم . "ْ عاشقی... ؟! " اين پيرمرد دوره گرد نبود که می پرسيد ٫ نگاهش بود !! ................. من تو را در همه جا جستجو می کنم ! ............. می بينی ؟؟؟ چه بيهوده بودن با تو را طلب می کنم !!