شب بود.دلش گرفته بود.نه...کار از گرفتن دل گذشته بود.حتی به سختی نفس می کشید.به این اعتقاد نداشت که بخواد از خدا گله و شکایت کنه که چرا به این دنیا اومده و چرا داره انقدر عذاب می کشه. اما طاقت دیدن اونهمه سیاهی که دورو برش بود رو هم نداشت.

هزاران مشکل کوچیک و بزرگ دورو برش براش ترس و واهمه ای ایجاد نمیکردن.حتی سیاهی هم نمیتونست دلهره آور باشه.فقط خسته شده بود.تا کی مشکل پشت مشکل؟تا کی از تاریکی عبور کردن و به تاریکی دیگر رسیدن؟فردا چه  اتفاقی میفته؟هیچی... زندگی آروم آروم داشت براش پوچ می شد... یاد  ترانه ی فریدون فروغی افتاد...اگه امروز بگذره فردا میشه... مگه فردا چی میشه....؟خیلی وقتا اینو با خودش زمزمه کرده بود.اما اینبار... نه اینبار هم مثل دفعه های قبل بود.نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر! پس چرا خسته بود؟خوب یه وقتی میشه که انسان به ته خط برسه!اینجا ته خطش بود؟یعنی  پیشرویش تموم شده بود؟کدوم پیشروی؟اونکه تا یادش میومد در جا زده بود!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یه چیزی بیشتر آزارش میداد.حالا دیگه بیشتر از خودش نگران افراد دیگه بود.افرادی که زندگیش به بودن اونا گره خورده بود.می خواست بگه ای کاش نبودم؛ اما نمی تونست.تازه گفتن اینکه ای کاش نبودم چه فایده ای داشت؟

حال دیگه همه از بد خلقی و ناراحت کردن اطرافیانش می گفتن.ای کاش یکی درکش میکرد.

کم کم خواب روی پلکاش سنگینی می کرد.این کار هر شبش بود.میدونست که خوابش نمیبره و وول خوردن توی تخت و بیخوابی خیلی آزار دهنده تر از نشستن جلوی مانیتور بود.

اما مجبور بود که کوتاه بیاد و...

بار دیگر خوابیدو فردا...

آیا مشکلاتش حل میشن؟آیا بازم باید سخت نفس بکشه؟ اصلا فردايی براش وجود خواهد داشت؟

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
ghasedak

سلام آرش جان خوبی؟................اینجا چه خوشگل شده...........نوشته هات رو که خوندم یاده خودم افتادم یاده بدبختی هام که می دونم هیچ وقت تمومی ندارن ای کاش هیچ چیز نبود هیچ چیز.................برای تمام لحظه هات دعا می کنم ایشالله همیشه خوش باشی و به تمام آرزوهات برسی.

ghasedak

نظرم رو که خوندم یه جوری بود منظورم این بود که حرفهات حرفهای دل منم بود (; خوش باشی عزیز.

Darya

سلام . نبينم اينجوری باشی ها !!! مطمئن باش فردا حتماْ بهتر از امروز خواهد بود . شاد باشی :)

رز آبي

خان داداش :(( چقد دلت تنگه !!! مثل من ...... همه اين لحظه هارو منم داشتم و دارم و فک کنم خواهم داش ....... يه نفس کشیدن اجباری فقط به خاطر کسايی که دوسشون داری ....... بعضی وختا فک می کنم یه مرده متحرکم ......خیلی کلافه کنندس شب رو صب کردن و صب رو شب کردن .... و کشتن زمان به امید فردای بهتر .... داداشی دیگه انقد بی انصاف نباش تو یه خانومی داری که خیلی ها آرزوی داشتنش رو دارن و جرات و مسولئت پذیری ندارن ... داداشی فک کنم این آخرین کامنتم باشه برات ... ۵ شنبه هم که میری ... برات روزای خوب و راحتی آرزو می کنم ٬ خدا به همرات .... راستی من همیشه درباره مشکلام فک میکنم که امتحان هستن ... امتحانایی که من مردتر و محکمتر بشم.... تو هم غصه نخور یه روزی میشه که میشینی به همه این روزا می خندی .... سیاهی بالاخره یه روزی تموم میشه .... بخند جون آبجی کوچیکه :) مرد و مردونه مدل چنگيزی برو به جنگ مشکلا :X التماس دعا :X

hosse!n

سلام ...... حتما درست ميشه .... حتما ..... صد در صد فردا و فردا ها هم خواهند اومد و وقتی به پشت سرت نگاه کنی ميبينی که مشکلات چجوری کنار رفتن .... اميدوار باش و محکم ..... بهاری باشی

آرش

حالا کی گفته اين داستانِ منه؟؟؟؟؟ فقط يه نوشته هستش.اون گفت و گفتم هم همينطور...انقدر سخت نگيرين بابا.....

marzi

باز کن چشمت را امروز روز ديگری است پر از اميد و توکل..

Setareh

سلام.ممنون که يه من سر زدی .خوب نوشتی ولی اميدوارم که داستان باشد نه واقعيت:)شاد باشی

elaheye mehr

سلام سلام من به شما لينک دادم ما با خاطر عشق به آينده زنده ايم. آينده خيلی زيباست و مال ماست

ghatreashk

دايی جان سايتون خيلی سنگين شده هاااا خوبه مامانم منو دست شما نسپرد!P:...ای روزگار به هرکی نگاه ميکنی يه جورايی غم داره ...اميدوارم تو اين سال جديد حداقل يه مقدار از غم و غصه هامون کم شه!!!