چرا؟؟؟

بهترین اتفاقات زمانی میفتن که انتظارشونو نداری و بدترین ها هم.

بعضی سوالها تو مخم داره یه نوع آلزایمر ایجاد میکنه.سوالهای بی جوابی که اگه وجود نداشتن معنی راحت نفس کشیدن رو میفهمیدم.خیلی سخته اگه پیگیر یه مساله باشی و براش هیچ راه حل منطقی پیدا نکنی.

یه راه دیگه هم هست. بی خیالی محض که به نظر من یه نوع دیوونگیه!چون عادت ندارم خودمو به نفهمی بزنم.

کاش چشمامونو باز میکردیم.کاش واسه یه بارم شده از لاک خودمون میومدیم بیرون.کاش اونور قضیه رو هم میدیدیم!

در روشنایی دستم بوی گل می داد. مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاکمه کردند. هیچ کس با خود فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم.

نمی دونم چرا!!!؟؟؟ اما نمیخوام به حالت عادی خودم برگردم!تا جواب سوالات بی جواب رو پیدا نکنم همینم که الان هستم.حالا میاد اون روز؟

   + آرش - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳