زیر یه سنگ سیاه، دونه ای زد جوونه

سردرآورد از تو خاک، آسمونو ببینه

سایه ی سیاه سنگ افتاده بود رو تنش

سردی پیکر سنگ مونده بود رو بدنش

خسته شد نشست رو خاک اون جوونه ی قشنگ

نتونست بیاد بیرون از زیر سینه ی سنگ

گفت که زیر سنگ سخت من غریب و اسیرم

زیر این حجم کبود، جون میدم، من می میرم

سنگه تا حرفو شنید قلب سنگیِش شکست

گفت که با این همه درد نمیشه اینجا نشست

لب پرتگاه جنون، لغزید و افتاد تو رود

چشمای جوونه دید آفتاب و هر چی که بود

چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من

رسیدن به اوج عشق، قصه ی سکوت سنگ

یکی هست که میگذره از خودش ببین چه سخت

سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت

 

به نظر خودم اگه چیزی دنبال این شعر نمی نوشتم بهتر بود.اما چون خیلی وقته ننوشتم بهتر دیدم چند خطی بنویسم.

دیگه چیزی از ماه رمضان باقی نمونده.خیلی زود گذشت و هر کسی هم به اندازه ی ظرفیت وجود خودش از این ماه استفاده کرد.یکی توی این ماه دنبال کم کردن وزنش بود.یکی دنبال دیدن سریالهاش.یکی دنبال اینکه نشون بده اونم می تونه روزه بگیره.یکی از سر اجبار از صبح تا 1 ساعت مونده به افطار چیزی نمی خورد اما1 ساعت مونده به افطار وقتی می رسید به خونه به طرف غذا حمله می برد!و عده ای هم به منظور واقعی این ماه پی بردند و استفاده ی لازم رو از این ماه بردند. به هر حال چند روز دیگه همه چی مثل قبل میشه و خیلی ها که خیلی از کارهای ... خودشون رو به خاطر این ماه تعطیل کرده بودن برمیگردن سر منزل اول!

ما چی گیرمون اومد از این فرصت؟

پایدار باشید...

 

   + آرش - ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩