می خواست کسی نفهمه که داره گریه میکنه؛ رفت زیر بارون گریه کرد!

بارون تموم شد و خورشید از پشت ابرا بیرون اومد...

آن قدر گریه کرد که خورشید هم براش اشک ریخت!

خورشید با تمام گرماش قطره قطره آب شد و چیزی ازش نموند!

وقتی خورشید آب شد و چیزی ازش نموند، دید که خونه ی کوچیکش تاریک شده.

ماه رو به خونش دعوت کرد تا روشنی بخش باشه،غافل از اینکه ماه همه روشنیشو از خورشید میگرفت!

بازم گریش گرفت.اونقدر گریه کرد تا خودشم قطره قطره،ذره ذره آب شد و چیزی ازش نموند!

بعضی وقتا چه چیزایی میزنه به کلّم تا بنویسم!!!

 

 

   + آرش - ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢۸