بازم سلام.آخه من کجا دیر به دیر می نویسم؟!اومدم دیگه خیلی زود به زود بنویسم پرشین بلاگ مشکل دار شد! اینم از شانس من.

دو سه روز پیش یه داستان شنیدم که ارزش نوشتنش رو داره...

یه جوون با تمام آمال و آرزوهاش،با تمام سختیهایی که کشیده بودبالاخره بعد از چند بار جواب رد شنیدن از پدر دختر ی که میخواستکه همسرش شه؛ تونست بهش برسه و با یه مختصر جشنی که برای عروسی تدارک دید،همسرش رو سوار ماشینی که با هزار بدبختی و اونم با قرض خریده بود کرد و با شریک زندگیش راه جاده های زیبا و بی انتها رو در پیش گرفت که به ماه عسل بره. اونا قصد داشتن که چند وقتی رو با هم باشن و از کنار هم بودن لذت ببرن و توی این مدت در مورد آینده و زندگی پیش روی خودشون تصمیم بگیرن.

ماشن توی جاده حرکت میکرد و برگهای درختان هم توی فصل قشنگ و هزار رنگ پاییز روی ماشین میریختن.انگار که طبیعت هم توی جشن اونها شرکت کرده بود.کم کم دیگه خورشید داشت غروب میکرد.واقعا زیبا بود.ماشین از روی برگهایی که روی زمین ریخته بود عبور میکرد و برگها با حالت قشنگی روی هوا میرفتن و...

جوون  در فکر فرو رفت.حالا دیگه هر چی که میخواست داشت.در کنار کسی بود که آرزوی با اون بودن رو داشت.توی اون غروب زیبا با خودش در مورد آینده ی روشنی که پیش رو داره فکر میکرد و از ته دلش خدا رو شکر میکرد.اما...

اما یه لحظه احساس کرد که ماشین به چیزی برخورد کرده.آره یه انسان بود.کنترل ماشین رو از دست داد.حسابی جا خورده بود.ماشین دور خودش میچرخید و جوون هاج و واج مونده بود.این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه ماشین به یه درخت خورد و از حرکت ایستاد.جوون دیگه هیچی نفهمید...

چشماش رو باز کرد .اطرافش رو نگاه کرد.تاریک بود و بی صدا.دو رو برش دیوار بود و روی دیوارها یادگاری و نقاشی و... آره زندان... دیگه نمیدونست چی بگه و چیکار کنه.حتی نمیدونست چه جوری از خدا گله کنه!

آخه یعنی چی؟؟؟ توی چند لحظه از اون زندگی رویایی به این فلاکت افتاده بود.از عرش به فرش...به خودش میگفت یعنی دنیا انقدر نامهربونه؟؟؟دیگه زندگی هیچ مفهومی براش نداشت.سیاه سیاه و بدون هیچ امیدی .نای گریه کردن هم نداشت...

توی همین لحظات در سلولی که جوون توش بود باز شد.اشعه های نور چشمشو اذیت میکردن.یه سرباز بهش گفت که از اونجا خارج شه و همراهش بیاد.

ــ یعنی دیگه همه چی تموم شد؟؟؟حالا دیگه باید رفتن پای چوبه دار رو تجربه کنم؟؟؟... جوون دیگه همه چیز رو از دست رفته میدید.

سرباز اون رو به اتاقی راهنمایی کرد.جوون وارد اتاق شد و با چشمانی بهت زده همسرش و خونواده ی همسرش و خونواده ی خودشو دید.از دیدن روی اونا شرم داشت.بلافاصله بغضش ترکید و اشک از چشماش جاری شد.خونوادش یه لبخند تلخی روی لبهاشون داشتن...

ــ آقای...

سرهنگی که توی اتاق بود  اسم جوون رو صدا کرد.

جوون با صدای لرزان جواب داد: ــ بله؟

سرهنگ گفت: بی گناهی شما ثابت شده و شما آزادید!

جوون با تعجب پرسید :آخه چطور ممکنه؟

سرهنگ گفت:توی جیب شخصی که شما باهاش تصادف کردید نامه ای پیدا شده که نشون میده این شخص قصد خودکشی داشته.اون توی نامه نوشته که زندگی براش تیره و تار شده و دیگه نمیتونسته به زندگیش ادامه بده.و همینطور نوشته کسی که با من تصادف میکنه گناهی نداره...

جوون به خودش لرزید...

 

واقعا توی زندگی فراز و نشیب زیاده.هیچوقت نباید نا امید شد.حتی وقتی که همه ی درها به رومون بسته میشن باز هم باید امیدوار بود.یه جمله ی معروف هست که میگه:همیشه بهترین اتفاقات برای انسان زمانی رخ میدن که انسان احساس میکنه که دیگه هیچ راهی رو پیش رو نداره و رو به نا امیدی میره.

 

زندگيم وارد يه مرحله ی تازه شده.اين چند روزه تصميمهای جديدی گرفتم.تصميم به کارهايی که هميشه ازشون فرار ميکردم.کارهايی که به نظرم هميشه سخت ترين ميومدن.اما حالا ميخوام از اين مرحله هم گذر کنم.ميدونم خيلی سخته اما چاره ای نيست.جا خالی دادن مقابل يه سری مشکلات راه حل مناسبی نيست.بعضی وقتا باید جلوی مشکلات بایستیم.گرچه راهی که در پیش گرفته بودم به نظر خودم و اطرافیانم اشتباه نبود .اما به نظرم یه جور فرار کردن بود.حالا که داره دنبالم میاد مقابلش قرار میگیرم و باهاش مبارزه میکنم.

حالا  يه حرف کوچيک با کسی که بزرگ ترين حامی من بعد از خداست. يه حرف کوچيک اما خيلی بزرگ.

 

عاشقتم...

 

 

   + آرش - ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٧