زیر گنبد کبود...

« من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »

***

با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!

گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.

اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود...

 

...

   + آرش - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۸

خداحافظ همین حالا ...

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

   + آرش - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳

خیابان شریعتی دهان باز کرد!

حوالی ساعت ١٩:٣٠  دوشنبه ۴/۶/١٣٨٧ بود که خیابان دکتر شریعتی بر اثر حفاری مترو فرو ریخت و یک دستگاه پژو ۴٠۵ رو به کام خودش کشید! راننده این خودرو بلافاصله از خودرو بیرون اومد و جون خودشو نجات داد! البته بعد از بیرون آوردن خودرو پس از حدود ٣ساعت و نیم تلاش !!!!!!! ماموران آتش نشانی و پلیس و ... _که واقعا بساط سرگرمی مردم رو فراهم آورده بودن _ جای تعجب داشت که راننده هیچ آسیبی بهش وارد نشده بوده!

البته ناگفته نمونه که پیمانکارای مترو با جرثقیل خودشون ماشین رو بیرون آوردن!!!

یک دستگاه ون  هم که به ظاهر مختص پخش مواد غذایی بود هم  از معرکه نجات پیدا کرد! دو چرخ این خودرو توی گودال افتاد و بعد از چند دقیقه به کمک جرثقیل از گودال بیرون آورده شد.

استفاده از اسپری اشک آور برای متفرق کردن مردم از سوی نیروی انتظامی در نوع خودش جالب بود! مامورا برای متفرق کردن مردم چند بار از این حربه استفاده کردن!!!

(این حادثه درست در تقاطع خیابان یخچال روبروی شرکت نوشابه انرژی زای OR  اتفاق افتاد و جالب اینجاست که اعضای این شرکت از ساعت ١۶ با دیدن ترکهایی که توی خیابون دیده بودن و نشست دیوارهای خارجی ساختمان شرکت این حادثه رو پیش بینی کرده بودن ولی مرجعی برای پاسخگویی وجود نداشت!!!)

خوشبختانه این حادثه به خیر گذشت ولی یاد آوری یه نکته لازمه!!! چند وقت پیش یکی از مسوولان محترم توی مصاحبه ای گفته بود که باید خیابان دکتر شریعتی برای حفاری مترو بسته می شد ولی ما تلاش کردیم و خیابان رو نبستیم تا مردم دچار مشکل نشن!!!

حدود یک ماه پیش هم چند متر اون طرف تر یه ریزش کوچک به وجود اومد که بلافاصله برطرف شده بود! باید گفت که خدا سومیش رو به خیر بگذرونه!

در آخر هم لازمه از مسوولین آتش نشانی که نهایت تلاش خود را  برای بستن نوار خطر حول محوطه ی فرو ریخته ی خیابان و باز و بسته کردن شیلنگهای خودشون و همچنین قدم زدن توی محوطه و همچنین از نیروی انتظامی برای به کار بردن اسپری اشک آور برای برقراری نظم و انضباط و آرامش اهالی محل انجام دادن تشکر و قدر دانی بشه!

 

خیابان-شریعتی

 

خیابان-شریعتی

 

خیابان-شریعتی

   + آرش - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥

زندگی حکمت اوست ...

« من برای سالها می نویسم. سالها بعد که تلخ و شیرین های این روزگار برای تو خاطره می شوند. افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود! یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود ... !!! »

گاهی حس می کنم زندگی یه  نوسان عجیبه... یه نوع غوطه ور شدن تو یه دریا... دریایی که امواجش می تونن من رو هر طرف که  می خوان ببرن!گاهی دست و پا می زنم و فکر می کنم که دارم شنا می کنم و اختیارم دست خودمه؛ ولی بعد از یه مدت یا خسته می شم یا یه موج بزرگ میاد و منو پرتاب می کنه به هر جا که می خواد!

این وسط آدمای توی ساحل می تونن هر فکری که می خوان در موردم داشته باشن!یکی بی تفاوت... یکی فکر می کنه دارم غرق می شم! یکی فکر می کنه دارم از موج سواری لذت می برم! یکی به تصور شنا کردنم پیش خودش می گه عجب شنا گر ماهری! یکی دلش واسه گرفتار شدنم وسط این امواج می سوزه و شاید یکی پیدا شه بخواد کمک کنه یا فقط حرف از کمک کردن به میون بیاره!

گاهی با خودم عهد می کنم که تا ساحل شنا کنم ... بعضی وقتا وسط راه خسته می شم و البته بسته به خوی  یه دنده ای که دارم تا آخر راه پیش می رم تا به ساحل برسم. اما به محض رسیدن به اونجا متوجه می شم که یه دریای دیگه منو توی خودش فرو برده! تازه اونجاست که می فهمم همه ی آدمایی که به خیالم توی ساحل بودن خودشون اسیر دریای دیگه ای هستن!

...

این روزا دلم خیلی بارون می خواد! یادمه روزگاری از بارون خوشم نمیومد،چون دلم می گرفت! اما الآن دیوونه ی بارونم...دلی که کلا گرفته با اومدن بارون دیگه می خواد چی بشه! الآن اومد تو ذهنم؛شب تولدم بهترین کادو رو خدا بهم داد... بارون... شاید توی بارون خود آدم هم از اشکای روی گونه هاش خبر دار نشه!

« زندگی حکمت اوست؛زندگی دفتری از حادثه هاست؛چند برگی را تو ورق خواهی زد؛مابقی را قسمت...!!! »

baroon

   + آرش - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢

رویا

بزرگترین آرزویم این بود؛ که کوچک ترین آرزوی تو باشم...

رویا

   + آرش - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢

من و گنجیشکای خونه

ای چراغ هر بهانه از تو روشن، از تو روشن

ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه

باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی

من و گنجیشکا میمیریم اگه تو خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم بوی تو رو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت قد یه صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون؛ سرخ گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاتِ رنگ پاک بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی

من و گنجیشگای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه

...

   + آرش - ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢

زیبا سلام ...

زیبا سلام ...

زیبا هوای حوصله ابریست

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی ِ مرا

زیبا کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منزله عشق

بنشان مرا به منزله باران

بنشان مرا به منزله رویش

من سبز می شوم...

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را با نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا ...

   + آرش - ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩

من برای سالها می نویسم

«من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
اما افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود...»
...

من برای سالها می نویسم...

نمی توانم به آینده فکر کنم! گذشته های نه چندان دور که خیلی دور به نظر می رسند؛ تمام ذهنم را مشغول کرده اند.غرق در زلال چشمان دلربایت،افسون از قلب مهربانت و نگران از ...

به قول خودت و خیلی های دیگر گذشته ها گذشته ... و اکنون من با چشمان منتظر؛ خیره به مسیری که پر از دلتنگیست به گذشته ای  می اندیشم که از آن من بود و اکنون دیگر نیست...
چشمانم منتظرند و می دانند که دیگر نمی آیی... اما منتظر می مانند! حتی اگر خیس باشند!حتی اگر همچون ابرهای آسمان بگریند...راستی تنهایی را نمی توانم توصیف کنم!!!
منتظر می مانم...
«من برای سالها می نویسم...»
...
...

   + آرش - ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠

تعطیلات

اول اینکه تولدم مبارک... البته بعد از 3 هفته!!! دیر نشده هنوز!!!

بالاخره بعد از یه سال کار مداوم (همون جون کندن) واسه یه هفته یه تعطیلات داشتم.البته تعطیلاتش زیادی خوب بود...

با لطف و مرحمت شرکت یه هفته رفتیم استانبول... 4 راه استانبول نه هاااا!

واسه یه هفته از کار و این چیزا خلاص بودم...

دوستای خوبی اونجا پیدا کردم... برام جالب بود و باور نکردنی... اینکه دوستای صمیمی با ملیت و زبون متفاوت پیدا کنم اونم توی یه مدت کوتاه!

یه هفته مجبور بودم به ذهن مبارک فشار بیارم و اینگلیسی صحبت کنم...تازه فهمیدم که چقدر توی اینگلیسی افت کردم! واسه 2و3 روز اول کلی تته پته کردم اما یواش یواش موتور زبونم روشن شد!

میگن که توی سفر باید رفیقت رو بشناسی... تازه بعد از 3 سال کسی رو که شب و روز باهاش بودم شناختم.قبلا هم کلی سفر رو با این دوستم (یکی از صمیمی ترین دوستام) تجربه کرده بودم اما شرایط این سفر با بقیه متفاوت بود.سفرهای قبلی همه کاری بودن! دوستم زمین تا زیر زمین با اونیکه فکرشو می کردم فرق داشت! بعضی لحظات برام باور کردنی نبود!

به هر حال از همه نظر تجربه ی خوبی بود!

یه تشکر به رز آبی بدهکارم... ممنون...خیلی مرثی...

و حالا دوباره کار و کار و کار...

باز شروع شد!

اینم چند تا عکس بابت سوغاتی...

 

مسجد سلطان احمد - استانبول

مسجد سلطان احمد-استانبول

 

کفاش ترک 

کفاش ترک

 

میدان تکسیم - استانبول 

 میدان تکسیم - استانبول

 

آسنا 

آسنا

   + آرش - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٩

وقت اضافه!

خدایا شکرت...

همه ی فکر و ذکرم شده بود ...

خدا جون ازت ممنونم.واسه هر دو شون...

دلم می خواد بنویسم.مغزم پره از افکار رنگارنگ! اما زمان واسم خیلی کمه! ای کاش جای ٢۴ ساعت یه ٧،٨ ساعت دیگه هم بود.اصلا  چه ایرادی داشت شب و روز هم مثل فوتبال وقت اضافه داشت؟! ...

تعیین کردن هدف تو زندگی خیلی مهمه... واسه ی رسیدن به هدف هم باید خیلی تلاش کرد... وای به حال اون موقع که جلو ی پاهات سنگ های بزرگ باشه و بدتر اون زمانیه که دیگران هم از گوشه و کنار واست سنگ اندازی کنن! ...

خیلی مسایلی که توی جامعه هست؛ دیگه داره غیر قابل تحمل می شه.هر چی سعی می کنم خودم رو به اون راه بزنم نمیشه! گاهی  بعضی ها _ از مسوولای مملکت گرفته تا مردمی که خواسته یا ناخواسته باهاشون سرو کله میزنی _ اونقدر قشنگ روی اعصاب  راه می رن که ...

یه سری از دوستام ازم ناراحتن... من شرمندم به خدا... به خدا خیلی از وقتا واسه خوابیدن هم وقت کم میارم!!! منبر که میرن واسم بالا منبر دعا کنن لطفا !

   + آرش - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤

 

هنگ کردم.

دلم نمی خواست مدیون باشم اما شدم.

یه سری یاد و خاطره هست که با هر جون کندنی هم از ذهنم بیرون نمی رن.تازه فهمیدم که با روح و ذهن و وجودم آمیخته شدن و هیچ وقت فراموش نمی شن! جزئی از زندگیم هستن و خواهند بود و دلیلی هم برای فراموش کردنشون وجود نداره.حتی اگه تلخ ترین صفحات داستان زندگیم هم باشن! من اگه بخوام اون صفحات رو بکنم و دور بندازم هم باز هم جای خالی اون صفحات توی کتاب زندگیم باقی می مونن.

یه شعر کوچولو از خودم :

شبا که عاشقونه هام پر می شن از هوای تو

روزایی که دلتنگیام پر می زنن برای تو

دلم می خواد بال در آرم بیام کنار پای تو

چشمامو فرش پات کنم تو مستی ِ چشای تو

اما تو باور نداری یه لحظه عشق پاکمو

بغض توی ترانه هام صداقت نگاهمو

بسه دیگه دلتنگیو بسه دیگه دلواپسی

خودت می دونی می میرم اگه به دادم نرسی

شبای بی تو بودنم تب سیاه مرگمه

قصه ی عشقت واسه من همیشه قصه ی غمه

   + آرش - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠

بارون..

بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت

ای روزگار گذشت

شبای تار گذشت

صبح غمبار گذشت

اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم

ماه و خورشید دیدیم

لرزش بید دیدیم

موی سپید دیدیم

اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشمای بارونی

منتظر می مونم تنها تو می دونی

خونه بی تو شده زندون خاطره

یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ای تو دلدار من

بی تو خزون شده آخر کار من

طی شده عمر من پشت این پنجره

بغض ابرای دل ریخته تو هنجره

بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

...

+++++ پی نوشت:

این آهنگ رو ایلیا خونده.... همونکه آهنگ گل ارکیده رو خونده.

   + آرش - ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٥

اینجا تهران

اینجا تهران... 

سرگیجه!!!

اینجا تهران است... پایتخت جمهوری اسلامی ایران!

   + آرش - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٧

(Hello( Lionel Richie

I've been alone with you inside my mind


And in my dreams I've kissed your lips, a thousand times


I sometimes see you pass outside my door


Hello,is it me you're looking for ?


I can see it in your eyes


I can see it in your smile


You're all I've ever wanted


My arms are open wide


Cos you know just what to say


And you know just what to do


And I want to tell you so much, I love you

I long to see the sunlight in your hair


And tell you time and time again, how much I care


Sometimes I feel my heart will overflow


Hello?I've just got to let you know


Cos I wonder where you are


And I wonder what you do


Are you somewhere feeling lonely


Or is someone loving you


Tell me how to win your heart


For I haven't got a clue


But let me start by saying, I love you

Hello


Is it me you're looking for?


Cos I wonder where you are


And I wonder what you do


Are you somewhere feeling lonely


Is someone loving you?


Tell me how to win your heart


For I haven't got a clue


But let me start by saying


I LOVE YOU

   + آرش - ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٧

سادگی

ساده بودم

ساده هستم

عاشق خواهم ماند!

ساده نباشی عاشق نمی شی!

 

   + آرش - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٦

تنها نیستم

یکی بود یکی نبود...یکی که نه ، اصلا هیشکی نبود...ولی خدا بود ...

این روزا سخت میگذرن.خیلی سخت. حتی گاهی به اجبار باید شب رو هم بیدار موند!

به امید نتیجه ای که اگه خدا بخواد به دست میاد!

دارم به اونایی فکر می کنم که تنهام گذاشتن... خواسته یا نا خواسته!رفتن و شاید دیگه

پشتشون  رو هم نگا نکردن! دارم فکر می کنم به اونایی که تنهام نذاشتن! و اونایی که از

دور ایستادن و فقط تماشا کردن...

یه سال داره میگذره و من خیلی عوض شدم! شاید به طور کل مسیر زندگیم عوض شد!

ولی عبور از این سنگلاخ کار سختی بود..الان هم که تقریبا دارم به ته خط می رسم

سخت ترین روزهاست... یه خورده آبدیده شدم اما هنوز خیلی کار دارم.

...

اینو می دونستم که خدا خیلی بزرگه!!!

اما

هر روز که میگذره می بینم که درک من نمیتونه بزرگیشو بفهمه

آره بزرگ تره از هر اونچه فکرشو کنم!!!

خدایا دوستت دارم

فقط تو بودی که هیچوقت تنهام نذاشتی... حتی اون موقع که بدترین بودم!!!

آره هیچوقت تنها نیستم

خدایا تو کمک کن که سربلند باشم...

   + آرش - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۳

نمی دونی!!!

نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه؟به چه حاله؟

مثل یه جام شرابه...

نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو...

مثل اشعار مسیحایی حافظ  ، یه کتابه

نمی دونی که چه رنگه، چه قشنگه...

رنگ آفتاب بهاره... مثل یه جام بلوره... شایدم چشمه ی نوره... زر نابه !

نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت

روی اون برکه ی آروم... یه حبابه !

نمی دونی... به جز من دگری هم نمی دونه !

که یه دنیا توی اون چشم سیاهه...

هر کی گفته... هر کی میگه !

همه حرفه... تورو می خواد بفریبه !

جز دل من که پر از عشقه و خونه...

حرف اون چشمای نازو

دل دیگه نمی دونه !

چشم دیگه نمی خونه!

   + آرش - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸

بی تو

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تورا کاش که من می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید!

و تکان دادن دستت که " مهم نیست زیاد"

چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد...

همیشه کسانی هستند که اصرار دارند گذشته ات را که هرگزدوستش نداشته ای به یادت بیاورند...فراموشی بی فایده است!!!

 

   + آرش - ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸

اگه دستم به جدایی برسه...

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماهو بین همه قسمت می کنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم

حرفای نگفتنی رو می شه دید

می شه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه ی جدایی ما آدما

قصه ی دوری ِ ماست از خودمون

دوری ِ  من و تو از لحظه ی عشق

قصه ی سادگی ِ گمشدمون

اگه دستم به جدایی برسه...

   + آرش - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۱

چرا؟؟؟

بهترین اتفاقات زمانی میفتن که انتظارشونو نداری و بدترین ها هم.

بعضی سوالها تو مخم داره یه نوع آلزایمر ایجاد میکنه.سوالهای بی جوابی که اگه وجود نداشتن معنی راحت نفس کشیدن رو میفهمیدم.خیلی سخته اگه پیگیر یه مساله باشی و براش هیچ راه حل منطقی پیدا نکنی.

یه راه دیگه هم هست. بی خیالی محض که به نظر من یه نوع دیوونگیه!چون عادت ندارم خودمو به نفهمی بزنم.

کاش چشمامونو باز میکردیم.کاش واسه یه بارم شده از لاک خودمون میومدیم بیرون.کاش اونور قضیه رو هم میدیدیم!

در روشنایی دستم بوی گل می داد. مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاکمه کردند. هیچ کس با خود فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم.

نمی دونم چرا!!!؟؟؟ اما نمیخوام به حالت عادی خودم برگردم!تا جواب سوالات بی جواب رو پیدا نکنم همینم که الان هستم.حالا میاد اون روز؟

   + آرش - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳
← صفحه بعد